حقیقت منطقی نیست
|
||
راز ها در حال فاش شدند،
بینندگیت را به کار بیانداز تا فریبندگیها را پشت سر گذاری،
پنهان ها آشکار میشوند، تردید ها کنار میروند و جای خود را به اعتمادی سرشار از عشق میبخشند،
تو نمیخواهی در این جشن شرکت کنی؟
آفتاب را ببین، نگاهی ژرف و حضوری آسوده در آفتاب تابنده این روزها میتواند آغاز قشنگی باشد.
ا. مهراس
وقتی ساده میشم دنیا قشنگتره،
و زیباتر باهام حرف میزنه،
قلبم هم کاملا خودشو باز میکنه،
ساده که میشم،
زندگی دیگه یک شطرنج سخت نیست و معجزه ها پشت سر هم رخ میدن،
...
تو، شایدم عشق تو، منو ساده تر میکنه،
برای کاملا ساده شدنم حضور همیشگیت حیاتیه،
حضور تو نیاز به نبودن من داره،
و من سالهاست که منتظر محو شدن خودمم،
ا.مهراس
26/بهمن/90 - ساعت 16:42
خدایا
برکت تو وقتی که میبارد، آنچنان است که مبهوت مانده ام!
این چگونه رازی است که در پهنه آسمان جاویدان داری؟
بر من ببار!
مرا اسباب بازی های خود کن!
من دوست دارم اسباب بازی های تو باشم.
ا.مهراس
08/مهرماه/89 ساعت 10:00
اینبار که به دیدنم آمدی!
مینشانمت در کنار،
با دوختنی در چشم،
از زلال نگاه ...
می نشانمت، با وقاری از آرامش و حرارت، ...
در کنار، ...
و حلقه دستم را به دور عطر گردنت آرام،
تا سر به تکیه گاهش بسپاری،
و تا در اضطراب آسایشت سرگرم مانده ای،
همچنان با دوختنی در چشم، ...
وجودت را لمس خواهم کرد،
با صورتی که حرارتش را و عطرش را، ...
با لبانی که طعمش را و بویش را، ...
با فشردنی که شوقش را و نرمایش را، ...
با آغوشی که تپیدنش را و از کف دادن اختیارش را، ...
میخواهم، ...
بوسه ای بر لبانت مینشانم،
شاید اینگونه سکوت اختیار کنی،
اینبار که آمدی، در کنار مینشانمت،
و آنسان وحشی و سپید آتشت خواهم زد،
که کبوتری باشی بر رواق حرم،
اینبار که آمدی در کنار مینشانمت،
و آیا، ...
این بار، ...
عطر آغوش،
و دوختنی در چشم،
و چشیدن نوش لبها، ...
تو را به سکوت وامیدارند؟!
ا. مهراس
فروردین 89
باور کردنش سخته
ولی امروز یک دوست قدیمی ایگنورم کرد،
البته اون این احساس و نداشت،
فقط اهمیتی به حرفهام نداد و امکان ایجاد ارتباط قطع شد،
همین
از جهان خواب ها بریده ام؛
تو آن چنانی که در میدانگاهت هیچ نمیبینم، هیچ نمیشنوم، هیچ نمیفهمم؛ و جهانست که از مقابلم عبور میکند؛
و من ، آبرو، شخصیت، و دیگر وصله ها با دیوانگیم تهی می شود؛
و آن رمز گون جریان هستی بخش سر ریز؛
تو اصالتی را در وجودم فرا می خوانی که بیهودگی ها را یاد آور میگردد؛ آه از این واقعیت که همه جهان انسانها بیهودگیست؛
خود خوب میدانم که بی واژه ها چگونه دیوانه مینمایم؛
نه ...
دیوانگیم، دیوانگی واقعی ام رخ مینماید؛
سکوت ؛
نمیدانم این هشیاری است یا عشق؛
ا. مهراس
21 / اردیبهشت / 88
باور کن تو روح نداری،
تو خود یک روح هستی و
این بدن است که
داری،
به این اعتماد کن،
ا.مهراس
نشسته در کشاکشِ مرزِ ساحل و دریا
جوانی خسته
با فرازی اندوه
ساقه یِ گیاهی بشکسته در دستش
عشق در قلبِ جوانش
از خون بیشتر جاری
با نگاهی به دور دستها
دورهایی در زمان، نه در فاصله ...
باز فرو رفته در فکر:
« وقتی که طعمِ شیرینِ لبِ تو چروکِ پیشانیش را می زداید
و پیچکهایِ دستِ تو به دورِ گردنش حلقه زده است
- سرودِ موج هم هست -
دیگر مراری نیست،
دیگر ملالی نیست
نقره فام و لطیف از پسِ اندوهِ روزمرگی ...
شیرین و جاری با خم ها و شکستگیهایِ موزون نقاشی شده در تنِ تو و نرمیِ نوازشِ تو ...
دیگر مراری نیست
عروسِ لبخند هم بر لبانش با ناز نشسته است »
ولی دیگر بار
سکوت،
- نه سرودِ موج هست -
و دردِ دوباره
و بیش از همه موجِ پیش آمده،
سردیِ آب در شلوارِ خیسش
رویایِ دور و زیبایش را می زداید.
ا.مهراس اردیبهشت 79
و سکوت
رویدادی است
در پسِ
شگفتی و حیرت و ... بلوغ ...
ا.مهراس
این شب هیچ تاریک نیست،
با این حال که چراغ ها خاموش اند و ماه در ابر، روشنایی مرموزت همچون عطری بر وجودم خیمه زده است،
به قول بیژن "به خاطر روشنایی است که مینویسم، اگر همیشه و همه جا تاریک بود هرگز نمی نوشتم"
ولی این روشنایی در عمق تاریکی است،
این پایان شب تاریک روح است، و روح این پرنده رها در خنکای این روشنایی بی چشم، میخرامد و میبالد،
آه که کلام کوتاه است،
معنی فراخ،
نوشتن برای من همچون زادن است، باید تا فصل باروری به انتظار بنشینم،
چرا دست نوشته های مریمَم را نمیخوانی؟
در سال 1970، زمانیکه ا و ش و هنوز با نام آچاریا راجنیش شناخته می شد، درباره ده فرمان مورد سوال قرار گرفت. در نامه جواب، بیان داشت که این موضوعی سخت است، چون او با هر نوع فرمانی مخالف است، اما "فقط برای شوخی" موافقت کرد تا این ترتیب را ابراز دارد:
1- هیچگاه از دستورات کسی اطاعت نکن مگر خودت نیز بر آن باشی (موافق آن کار باشی)
2- هیچ خدایی وجود ندارد مگر خود زندگی
3- حقیقت در توست، جای دیگر پی آن مگرد
4- عشق عبادت است
5- هیچی شدن دروازه حقیقت است، هیچی بودن، خود، معانی است، هدف و دست یابی
6- زندگی اینجا و اکنون است
7- با بیداری تمام زندگی کن
8- غوطه ور و سوار بر موج نباش
9- در هر لحظه چنان بمیر که بتوانی در هر لحظه نو شوی
10- جستجو مکن، آنچه باید باشد هست، بایست و مشاهده کن
منبع: http://en.wikipedia.org/wiki/Osho_Bhagwan_Shree_Rajneesh
ترجمه: ا. مهراس
در سکوتِ بغض و درد امشب
باز با یادِ تو تنهایم
با دلی تردید اما صاف
خوب میدانی که می آیم
تا ببوسم شانه هایت را
تا در آغوشت بیاسایم
ا.مهراس 03/79
نوشتن این کتاب هدف و کار من نیست، برای من بیشتر شبیه یک بازی است تا نوشتن یک کتاب، البته بازی بسیار عمیق تر از کار و هدف است. وقتی به آدمها نگاه میکنید میبینید در حال کار چرت میزنند و بی حال و انرژی اند ولی وقت بازی همه از تمام وجود خود مایه میگذارند؛ پس فکر نکنید وقتی میگویم این یک بازی است، میخواهم سنبل کاری کنم. حالا برای اینکه اشاره ای به رویکرد کتاب داشته باشم میتوانم بگویم در آن دوست دارم با خواننده ارتباط برقرار کنم، ارتباطی تأثیر گذار و عمیق، بیشتر تأثیر گذار بر خودم، چون تأثیر پذیرفتن را دوست دارم.
تاکنون اندیشیده اید آیا سکوت زیباتر است یا آواز یک قناری؟ ترنم بهار دل انگیز تر است یا وهم پاییز؟ شیرینی یک شاه میوه آبدار یا تلخی عطر عود؟ انتخاب ها در می مانند که چگونه این تضاد ها هر دو میتوانند دلخواه باشند. چرا این تناقض ها اینقدر همزمان و توام جذابیت دارند؟ سوالی دیگر را عنوان میکنم و صحبت را پی میگیرم. موفقیت بهتر است یا شکست؟ جواب این سوال را همه آموخته اند و شاید از کودکی همه انسانها نسبت به پاسخ این سوال شرطی شده باشند. معمولا همه میگویند "شکست زمینه ای است برای پیروزی، پلی است برای رسیدن به پیروزی." ولی اگر کمی با هوش باشید و به این پاسخ کلیشه ای بنگرید می بینید در این جواب، باز هم به موفقیت و پیروزی اهمیت داده شده است، و تنها برای جلوه دادن به موفقیت، شکست گزیده میشود، با این بیان، شکست در جوهر خود دارای هیچ شأنی نیست. ولی خوب من گزینه موفقیت را انتخاب نمیکنم چون نخست آنکه موفقیت بدون شکست دارای هیچ عمق و مرتبه ای نیست، و دوم اینکه شکست برای کسی که از احساس پذیرشگری بر خوردار بوده و سوار بر اقیانوس هستی باشد خود برکتی است حتی بی آنکه صحبتی از پیروزی به میان آورده شود. اگر سازگاری با هستی برای من شکست می آورد چه خوب، آن را همچون برکتی می پذیرم، اصلاً شکست تعبیری است که باور کوتاه انسان به آن وضعیت خاص میدهد و ماهیت اصلی پدیده در آن تفسیر آشکار نیست. شاید این سؤال ها سرآغاز دریافت راز انگیز ترین ابعاد این زندگی پهناور و زیبا باشد. «شعر و ریاضیات» یک بهانه است، یک بهانه یِ ساده برایِ آشتیِ دو گانگی ها، بهانه ای شیرین برایِ آشتیِ نا همسوئی ها و چالش ها، برای همزیستیِ مسالمت آمیزِ جهان هایِ متناقض و متضاد، برای مواجهه یِ مرگ و زندگی، برای ملاقات شیرین و تلخ، برای رویاروئی اشک و لبخند. هر گاه علم با تمام زیبائی عرض اندام میکند، برازنده تر آن است که لطافت شعر نیز آن را همراهی نماید. اگر شبِ تیره، آسایش، سکوت، وقار، لطافت و خنکای خود را دارد هنوز گرمای آفتاب، شلوغی و آشفتگی روز را کم خواهد داشت. وقتی راه می روی پاهایت با حرکتی خلاف جهت یکدیگر بدن تو را به پیش میبرند، طرح منطقی این حقیقت تا کنون متداول نبوده است و این خیلی شوخ طبعانه و غیر منطقی به نظر می آید اگر بگوییم در هنگام راه رفتن پاها همیشه در خلاف جهت یکدیگر در حرکتند ولی شما به سادگی جلو می روید. تا به حال دریافته اید که وقتی راه میروید هیچگاه دو پای شما هم سو نیستند، ولی این دو سویه بودن آنها، این دیالکتیک موجود در آنها موجب میگردد شما به جلو حرکت کنید. در فیه ما فیه آمده است آن شحنه ای که قبلا دزد بود بر دیگر شحنه ها برتری داشت؛ این چه معنی میتواند داشته باشد؟ ولی مولانا پاسخ میدهد: چون قُضات دیگر از ابعاد تجربی آن قاضی که در گذشته، دزدی پیشه داشت، غافل بودند و هیچگاه نمیتوانستند با دیدگاه فلسفی و ذهنی، تجربه او را به دست آورند؛ از اینرو برتری آن قاضی مشهود بود. اینها رازهای دیالکتیک هستند و موجب میگردند ابعاد ژرف این جهان زیبا با وقارتر از همیشه رخ نمایی کند. شعر و ریاضیات، این دو جهان نا همسو، نوعی یگانگی راز آمیز دارند که در این بهانه به آن میپردازیم.
بسیاری از نوابغ که از خلاقیت نسبی در علوم ریاضی و مهندسی برخوردار بوده اند، دست زیبائی در شعر و ادبیات نیز داشته، از احساسات قلبی لطیفی برخوردار، و انسانهایی درون گرا و ژرف اندیش بوده اند. پرداخت یک سویه به علم تنها جهانی رقابت گر میسازد که حاصل این رقابت از بین رفتن منابع زیبای این کره خاکی است که از طرف پروردگار در دست انسان به ودیعه نهاده شده است. این کره خاک با تمام امکانات و طبیعتش یک امانت است. امانتی که در دست انسان سپرده اند. چون انسان بیش از دیگر موجودات اختیار و حق انتخاب دارد، بر مبنای قضاوت و انتخابِ خود، دست به کارها میزند و از همین رو بابت کارها و رفتارهایش مسئول بوده، در صورت بروز اشتباه میتواند مورد سرزنش قرار گیرد؛ از همه مهمتر بزرگترین امانت همان شعوری است که در اختیار اوست و انسان در به کار گیری آن مختار است.
"آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند" - حافظ
و جالب اینکه موجودات بی شعور مانند پرندگان، پستانداران، سنگها و درختان، ممکن نیست در این امانت داری خیانت کنند. تا کنون پرنده ها آبها را آلوده نکرده اند، چارپایان هیچگاه هوا را مسموم نکرده اند. طبیعت، امانت خداوند است، و موجودات بی شعور در این امانت خیانت نمیکنند. ولی انسان مدعی چطور؟ انسان، پیشرفت را به ابزاری بزرگ تبدیل کرده که تمام هوش و حواسش را تنها صرف این هدف ناخالص نموده، و اینجاست که میتوان گفت او تناقضات هستی را فراموش کرده است. رازآمیزی هستی را به غفلت سپرده است. منطق میگوید پیشرفت کن و این کار را با تمام شتاب و سرعت انجام بده. انسان در سرازیری پیشرفت قرار دارد (بعضی ها میگویند سربالایی) ولی این پرداختِ تک بعدی به زندگی است، چون اگر نیک بنگرید دستاوردهای انسان تنها در ابعاد معدود فایده داشته و در ابعاد بیشماری خرابی به بار آورده اند. انسان جهان های متضاد را فراموش کرده است. لطافت را از یاد برده است. شهر ها را ببینید، همه بی روح، خانه ها بیشتر شبیه خوابگاه های نظامی، انسانها همه فرسوده و متلاشی اند، طبیعت رو به سوی ویران شدن دارد، کودکان خردسال، نوجوانان همه روان پریشِ آموزه های رقابتیِ تحمیلی اند، بزرگتر ها همه در صدد تحمیل عقیده بر کوچکترها تنها به بهانه جبران تجربه شکست خورده خویش، پیران همه عمر سپردگانی بی دستاورد و حسرت کش که در چشمهایشان نشانی از رضایت نیست.
اینجاست که تناقض ها سازنده اند، دیالکتیک جریان مرموز رشد را راه می اندازد. تماس های جدلی یا تماس های نا همسو خنکای بهبود و تعالی را در پی دارد. بزرگترین زمان شنیدن مخالفت ها فرا رسیده است. شنیدن با حوصله تناقض ها و صبوری در دریافت تمامیت مخالفت ها.
همانطور که گفته شد کتاب شعر و ریاضیات تنها یک بهانه است برای اینکه صلابت علم با رایحه شعر آمیزه ای فراتر از هر دو ایجاد کند که آن معجون علاوه بر غنای هر دو باغ دستاوردهای مضاعف بی بدیلی را نیز از جانب انسان به زندگی هدیه نماید.
در این کتاب شعرهایی را از خود آورده ام که بیشتر به سالهای پیشین زندگیم مربوط اند، سالهایی که طبع شاعریم بیشتر میجوشید و لابد آشفتگی روزهای شهر اندکی دوباره جوشیدن آن را به تعویق انداخته است. در پیِ شعر ها و در هر صفحه محتوایی از بازی های ریاضی را آورده ام که عموما شاید برخی از کلیات مفاهیم ریاضی را در بر گیرد ولی به ویژه به مباحث پیرامون جزء صحیح و عدد صحیح میپردازد و موضوعات آن میتواند مورد توجه غالب دوستانی که در علوم ریاضی، فنی و مهندسی مشغول اند قرار گیرد. بیشتر هدف از ارائه مطالب ریاضی این کتاب، نحوه روبرو شدن با موضوعات و مسائل ریاضی است نه خود مسئله ها و یا حل مسائل؛ هر جا احساس شده است که موضوع مطروحه کشش دارد آن را ادامه داده ام؛ البته نمیدانم در سطرهای بالا متوجه شدید یا نه ولی اگر نه لازم است خود به ذکر آن بپردازم که اینجانب خیلی انسان دانشمندی هستم (این فقط یک شوخی است، اصلا جدی نگیرید) و ممکن است در لابه لای نوشته هایم مواردی بدیع و خلاقانه را برای اولین بار تجربه نمائید، خب شاید طنز، خود بُعدی از ریاضی باشد در غیر اینصورت یک بُعد شعر حتما هست. برای کسانیکه تا انتهای کتاب همراهی نمایند ارمغانی دارم. بهتر است ادامه موضوعات را در متن کتاب بخوانید.
تصحیح - تابستان 88 تهران
این یک ترانه شاد است؛ در خام چهره رویا
پرواز دل به نهایت؛ در آسمان تماشا
این یک حکایت شیرین؛ از عمق و پاکی دریاست
همچون سکوت کویری؛ یا هم سرایی دل ها
ای کاش لب نگشایم؛ از بهر گفت و شنودش
تا اسم کهنه نگیرد؛ این کهکشان مسمّا
ا. مهراس
29/05/88
دردی که دوست دارم
باز
به سراغم آمده است
میدانی ؟!

بازدمِ من تنها با آه میسر است
و
میهمانی که دوستش دارم باز به دیدنم آمده است
آ...ی، آری
دردِ تو باز آمده است
ا. مهراس 01/03/79
تصحیح 22/10/80
ای فریبِ روزگار با من بجنگ با تمامِ آسمان و زمین و آدمکانت مرا بازیچه یِ امواجِ خروشانِ دریایت سنگِ زیرینِ دندانِ گَردانِ آسیابت پاره یِ ابر گُریزانِ آسمانت و برده یِ نامردمانت گردان، مرا باکی در نبردِ با تو نیست، زیرا سختیهایِ تو در برابرِ روحِ من آه که ناتوانند، افسار بر گردنِ اسبِ سرنوشت خندان و متین با دشنامِ سختِ تلخ ناگُزیر و رام تو گُریز پا و نا آرام من این است سرنوشتِ من ... روزی سپید میانِ طبیعت و خداوند آنسان که در طلایه یِ عشق و هوشیاری تیز مردانِ نازک اندیشت دانسته اند، در ستیغِ روشنِ طلوعِ رستاخیز خواهم درخشید میدانی که ای روزگارِ فریب انداز من شگفت انگیز ترین آفرینشِ خلقتم من آن رمزگون متلِ اندرونِ روشن نشده یِ انسانم ا. مهراس 10/10/86 
دوش آتشی سرایِ دلم کرد پر زِ دود
اشگم به رویِ گونه روان هر دو چشم رود
گفتم بسوز جانِ مرا هر چه باد باد
چون جانِ من، نه آنچه که دلخواه بود بود
غم آنچه عشق با دلِ پاکم نکرد کرد
دل چون حریفِ آتشِ این غم نبود سود
مهر از دلم چو مُهره یِ پیمان شکست رفت
غم اینچنین به خانه یِ دل راهِ خود گشود
دل تا سکوتِ یار بر او خنده زد، گریست
آری به گوشِ هوش دل این گفته را شُنود
نرگس به خواب رفت و شقایق به بغضِ خیس
تا آسمان دوباره پگاه آورد غنود
آدینه باز رفت و هوا گریه ساز کرد
باران غمِ نهفته یِ ما را چه خوش سرود
من ماندم و غروب ولی با دلی امید
اما نیامدی تو و این رسمِ ما نبود
ا.مهراس 13/10/76

آسمان ابر است و عاشق بازیِ من شهره یِ آفاق
باز باران بیکرانِ دشت را یکریز میبارد
گویی از دردِ جدایی شکوه دارد شب
آسمان ابر است و دل طاقت ندارد باز
عقده یِ لبخندِ او را قطره یِ باران ز مژگان میچکاند داغ
... باغ، چهره یِ تاریکِ تکرار است و هوشِ من هنوز
در پیِ بی چهره ای پر مهر و افسونگر
ا. مهراس
محبتِ تو نصفه نیمه است
بهار میشوی و زود باز
خزانِ سردِ بی رمق
تو مثلِ آبِ چشمه ای زلال
به دشتِ بیکرانِ داغِ قلبِ من
جواب میدهی و آب میدهی ولی
مسیرِ آبِ نوشِ خویش را
دوباره سویِ دیگری روانه میکنی
چه خوب گاه گاه کلام میشوی
ولی چه زود تمام میشوی
نگاهِ من برایِ تو پناه میشود
ولی،
به خنده ای دگر ز دور تباه میشوی
به صورتِ سفیدِ ماه نگاه میکنی و خواب میروی
بر آب میروی
به چشمِ مات من تو چهره میکنی و ماه شب
و
ماهِ شب تو را بر آب می برد،
چه دیر خواب میروم
به من نگاه کن نگاهِ نوش آذری
که تکیه گاهِ قلبِ سردِ من نگاهِ گرمِ تو است
ا. مهراس
دوست دارم یک حزب جهانی داشته باشم و از تمام انسانهای دوستدار طبیعت و محیط زیست در دنیا دعوت کنم تا عضو اون بشن. واقعا خیلی حق و حقوق طبیعت زیبا تباه میشه. هیچ کس به فکر نیست که داره چه به سر این دنیا میاد. بیچاره پرنده ها، درختا، حیوونا، گلها و چی بگم همه دارن از دست این بشر دو پا میکشن. این بشر مدعی. اگه بتونم همچین حزبی به پا کنم، از همه جای دنیا عضو گیری میکنم تا بتونم یه حمایت جهانی برای این موضوع پیدا کنم. شاید خیلی حوصله نداشته باشید که جزئیاتشو براتون توضیح بدم خوب نظرتون روبگین اصلا ببینم چقدر طرفدار داره!؟
هشت سال است که او را میشناسم، هشت سال زمان زیادی نیست، نه به اندازه عمق لحظاتی که با او بسر برده ام. طول ها هیچگاه برابر عمق ها نیستند. پیشتر در زمانهای قدیم پیامبری بود که ده فرمان داشت و قومش را دعوت به پیروی از فرامینش مینمود. انسانهایی از قومی که درگیر کج رویهای بزرگ بودند. خیلی از انسانها درگیر کج رویها و کج رویه ای ها هستند. اما فرمانها تا چه اندازه میتوانند مؤثر باشند تا کج رویها کنار نهاده شوند؟ فرمان دادن، دستور راندن چه کمکی میتواند بکند؟ گیرم رویه های خوب را فرمان دهی، به پادشاهی بد نهاد فرمان بده که مصلح باشد. به یک دشمن دستور بده تا دوستی کند. به ستمگری نهیب بزن که دست از ستم بردارد. از آفتی بخواه تا خونخوارگی کنار گذارد. همیشه این اصل اساسی را به یاد بسپار که فرمانها هیچگاه اجرا نخواهند شد. او را هشت سال است میشناسم نه به اندازه عمقی که با او سپرده ام. نه به اندازه ابدیتی که با او زیسته ام. او بزرگتر از هر پیامبری است. او نافرمانی می آموزد. عدم بردگی. اصالت های وجودی تو را ارج مینهد و خداوند در وجودت متبلور خواهد بود. سکوت سرچشمه بیداری است. نافرامینش را برای شما نقل خواهم کرد. تا در فرصتی شاید برایتان معنایشان کنم.
"ده نافرمان
١- آزادگی
٢- یگانگی فردیت
3- عشق
4- مکاشفه
5- جدی نبودن
6- سرزندگی
7- خلاقیت
8- حساسیت
9- خرسندی
10- احساس رازگونگی
این ده نافرمان پایه های نگرش من نسبت به واقعیت، نسبت به رهایی از انواع بردگی است."
ا و ش و
میدانم و دانم که ندانی به چه خویم هشیاری و مستی خود از بهر چه پویم دردانه گلی دیدم و می خورده سبویم فرزانه دلی کز غم او دست نشویم نامش نبرم نام که او نیست چه گویم بگذار بدانند که دیوانه اویم
دوش آتشی سرایِ دلم کرد پر زِ دود
اشگم به رویِ گونه روان هر دو چشم رود
گفتم بسوز جانِ مرا هر چه باد باد
چون جانِ من، نه آنچه که دلخواه بود بود
غم آنچه عشق با دلِ پاکم نکرد کرد
دل چون حریفِ آتشِ این غم نبود سود
مهر از دلم چو مُهره یِ پیمان شکست رفت
غم اینچنین به خانه یِ دل راهِ خود گشود
دل تا سکوتِ یار بر او خنده زد، گریست
آری به گوشِ هوش دل این گفته را شُنود
نرگس به خواب رفت و شقایق به بغضِ خیس
تا آسمان دوباره پگاه آورد غنود
آدینه باز رفت و هوا گریه ساز کرد
باران غمِ نهفته یِ ما را چه خوش سرود
من ماندم و غروب ولی با دلی امید
اما نیامدی تو و این رسمِ ما نبود
ا.مهراس
نمیدونم" ا و ش و" رو میشناسین یا نه؟ ولی این صحبتهایی که من در زیر نوشتم بر گرفته از آموزه های این مَرده که امیدوارم مثل من لذت ببرید:
من به نوزاد خیلی اهمیت میدم. اونا از سمت الوهیت و پاکی اومدن و آدم بزرگا از همون اول خیلی بد به استقبال یه نوزاد میرن. منظورم موقع تولد نوزاده که از اهمیت خیلی بالایی برخورداره. کودک داره از یک دنیای دیگه میاد و کاملا با دنیای جدید بیگانه است. ولی به محض ورود آدم بزرگا اونو از محیط تاریک و امن رحم به یه دنیای پر از نور شدید میارن و بعدش شوک دوم اینه که نافشو قطع میکنن و بعدش تازه شوک سوم ضربات محکمیه که به ما تحت طفل وارد میشه به بهانه احمقانه اینکه نفس بکشه.
در صورتیکه میـتونن اونو تو یه اتاق تاریک به دنیا بیارن، قبل از بریدن نافش روی شکم مادر بخوابوننش و صبر کنن تا خودش آغاز تنفس کنه چون این امکان پذیره و خوب وقتی روی شکم مادر میخوابوننش البته شکم به شکم مادر اون شوکه نمیشه چون تا حالا اون تو بوده ولی حالا فقط یه کم بالا اومده و بیرون از خونش دراز کشیده. وقتی با احترام به لحظات تولد یه نوزاد ازش استقبال بشه رشد متفاوتی رو میشه ازش انتظار داشت. در آخر وقتی به سکوت و لحظات سکونت کودک در دنیای جدید با احترام برخورد کردیم و به این مهمان ناخوانده خوشامد گفتیم و چند تا نفس کشید. میشه خیلی با لطافت و احترام ناف کودک و هم برید.
این تازه فقط آغاز بی احترامی به نسل بشره که ریشه همه بد بختیای دنیای ماست. کی آدما میخوان تکون بخورن بفهمن؟
خیلی راحت نیست.
شغل های امروز ی رو میگم نمیشه خیلی راحت پذیرفت. خیلی از اونا تصنعی و غیر واقعی هستن. عجیبه هنوز بعضی ها همینطور سرخوش در حال کار روی گلد کوئست و این حرفان.
دوباره قلبِ من آوازِ عندلیب گرفت
سَرَم دوباره سَرِ باده یِ شکیب گرفت
من آن ستاره یِ سرخم که آسمانِ شگفت
مرا به بازیِ این چرخِ نانجیب گرفت
ا.مهراس
ای ابر،
تو بغضِ ناز کرده یِ چشمانِ کیستی
کاینگونه آسمانِ غروب را
در سایه سارِ چشمِ خمارت، به بازی گرفته ای
باران،
تو اشکِ سردِ کدامین ستاره ای
اینطور رنگِ رخنه نموده به هر صدف را
با هرچه سردیت
پاک شسته ای
ای جوی
جاری از ... بالایِ کوه ها
با من بگو
بگو تو تراویده یِ نگاهِ که ای؟
ا.مهراس
در اولی هم عاشق و هم معشوق حضور دارند
در دومی حضور عاشق حذف میشود
و در سومی حضور معشوق هم حذف میشود
و تنها عشق است که باقی می ماند
اصلاً هیچ فهمیدید چی گفتم؟
این اشک از کجایِ غزل چِکّه میکند
رویایِ خامِ چشمِ مرا تِکّه میکند
بازیگریِ قلبِ مرا دست میدهد
دردِ مرا به پولِ تو یک سِکّه میکند
ا.مهراس
بخوان به گوش دل و گوش هوش این گفتار
وگر جز آن هنرت بود این ورق بگذار
… آرام و هشیار به این متن نگاه کنید و سکوت درونی خویش را بازیابید و شروع به حضور در عمق وجودتان نمائید، تا در این خلوت و سکوت، گوش دلتان باز شود، تا وجودتان برای لحظاتی خالی از شلوغی زندگی پیرامون گردد و بتوانید این شتاب همیشگی رفتارها، گفتارها و پیشداوری هایتان را کنار گذارید تا این کسالت و کاهلی که شما را فرا گرفته است را به روشنی به یاد آورید و آن را به وضوح ببینید. کسالت زندگی انسان را فرا گرفته است. کهولت زندگی انسان را فرا گرفته است. رکود و تکرار زندگی انسان را فرا گرفته است. انسان بیش از پیش در چرخ زندگی گیر افتاده است و حتی آن کسالت، آن کاهلی، آن رکود و تکرار را فراموش نموده و به آن خو گرفته است. به آنها عادت کرده است و این فراموشی بیشتر گریبان آن دسته از انسانها را گرفته است که معصومیت خویش را بیش آلوده اند. رازی است در کسالت و کهولت زندگی انسان که کنجکاوی هشیارانه ای را میطلبد تا باز شناسی گردد. انسان مهجور مانده است و مهجوری خویش را هم فراموش کرده است. به دنیا نگاه کنید تا این حقیقت را ببینید. در همه جا جای پایی از مهجوری و دور افتادگی انسان به چشم میخورد.
انسانها از لحاظ وجودی در سه سطح زندگی میکنند. یعنی از منظر مکنونات قلبی و آنچه خواسته یا نا خواسته به آن آگاه اند و خودآگاهانه یا ناخودآگاهانه با آن زندگی مینمایند در سه سطح ریشه دار زندگی مینمایند.
اولین سطحی که اکثریت جمعیت انسانها را در این کره خاکی فراگرفته است سطح سرکوب شدگی است. انسانها جهان های آرزو هستند. جهانهایی که در هر کدام از آنها جهانهای دیگر آرزو سر برآورده اند. جالب اینکه آرزو را به گونه یِ خواسته هایی تحقق نیافتنی معنا کرده اند. این آرزوها متفاوت اند و هر انسان طیف گسترده ای از آرزو ها و امیال را که برآورده نشده اند با خود یدک میکشد و آنها را در ذهن پس آگاه تلنبار کرده است. زنی اجاره نشین که از عشق همسری دلگرم برخوردار است آرزوی داشتن خانه ای زیبا را دارد و خوب باور دارد که آن خواسته اش با امکانات حال و آینده اش سازگاری ندارد و برآوردن آن هیچگاه میسر نیست. او شش فرزند دارد و اگر روزی به چیزی دست یابد میبایست آن را به فرزندانش هدیه کند تا سرمایه زندگیشان کنند. او آرزوی داشتن خانه زیبایش را در دل حمل میکند و دستیابی به آن را محال یافته است. پسری آرزوی به دست آوردن دل دختری را دارد و خوب میداند که آن خواست یک آرزوی محال است. او از لحاظ مادی ثروتمند است ولی ارضای قلب او موضوع دیگری را میطلبد و با خود می اندیشد که در صورت اجابت خواسته اش چیز دیگری در این دنیا نمی خواهد و حاضر است در برابر تحقق آن آرزو هر بهایی را بپردازد. او بدون اجابت خواسته اش در این زندگی ادامه میدهد ولی آرزویش همیشه در ذهن سنگینی میکند. دانشمندی که دیریست بر کرسی استادی دانشگاه تکیه زده است دانسته های تکرار شونده اش را نمیتواند تحمل نماید. او هر روز درس های تکراری اش را برای دانشجویان بازگو میکند و این بازگویی را در طول هفته ها و برای کلاسهای مختلف در ترم های متفاوت و دوره های سالیانه بسیار تکرار میکند. او آرزو دارد انسانی واقعی باشد و استادی واقعا در خور احترام. ندایی درونی بر او نهیب میزند که ای نادان تو در وجاهت استادی نیستی و باید به وجدان خود اعتراف کنی که زندگی افتخار آمیزی نداری. ولی کاهلی او ندای درونی اش را خاموش میکند. «چه کسی میداند؟ اوضاع بر وفق مراد است و من از پول و موقعیت اجتماعی مطلوبی و احترام بسیاری برخوردارم و همین کافی است. دیگر موضوع صلاحیت علمی من مطرح نیست. من با همین اوضاع ادامه میدهم». و اگرچه خواسته درونی وجود دارد که ای مرد هر روز به دنبال علوم جدید برو و دانش خود را به روز رسانی کن و موفق باش ولی کاهلی او خیلی عظیم است و این بار نیز تنبلی ندای درونی او را سرکوب میکند. این مورد از آن آرزوهاییست که هر بار به یاد می آید ولی زود فراموش میشود.
خواست ها از نظر نوع و تعداد متفاوت اند ولی هر کدام از انسانها انواعی از آرزوها را با خود حمل میکنند. در واقع موضوع آن چیزهایی که دارند مطرح نیست. در واقع داشته ها هیچگاه به حساب نمی آیند و انسان عادت دارد فقط آن چیزهایی را ببیند که در دست ندارد و آرزو میکند آنها را داشته باشد و نه آن چیزهایی را که ناخواسته در دست دارد. در اینجا موضوع ظریفی به وقوع میپیوندد و آن کنار آمدن با آن دست نیافتن و نرسیدن است. حقیقتی که خیلی صریح در برابر چشمان انسان راه میرود و آن این است «تو هیچگاه به خواسته ات نمیرسی». او میباید با این حقیقت کنار بیاید. او باید خواسته اش را نادیده بگیرد. او باید بر آرزوی ظریفش که با بغض درونش پیوند یافته است پا بگذارد و آرزویش را سرکوب کند. ذهن او توجیهی ضخیم را به خواسته اش بافته بود «من تمام زندگیم به آن خواسته بستگی داشت. تمام شادی زندگیم به آن آرزو بستگی داشت و من آن را از دست دادم و باید با آن کنار بیایم باید از خواسته ام چشم بپوشم» و سرکوبگری چون هیولایی سر بر می آورد و او را در ادامه زندگیش همراهی میکند. البته آنها حق دارند. خواسته ها بسیار ناچیز اند و آنها حق دارند خواسته هایی در این سطح داشته باشند. در واقع در بیشتر موارد خواسته آنها دست نیافتنی نیست و فقط در آن موقعیت خاص شرایط به گونه ای است که میل و آرزو برآوردنی نیست و هیچ کاری از دست کسی بر نمی آید. یا اصلا آنهایی هم که میتوانند کاری بکنند پشت پا میزنند، کم کاری میکنند، میگذارند و میگذرند. در کل توسط هیچ جریانی بر آورده نشدن آرزوی او بی کم و کاست باقی می ماند. این سرکوب شدگی در زندگی اکثریت بشر امروز جریان دارد. کم و زیاد در تمام زندگی ها وجود دارند و بیشتر در ناخود آگاه انسانها است که حضور دارند و آنهایی که با این حقیقت درگیرند آن را پس میزنند و به پس ذهنشان پرتاب میکنند تا آفتابی نشود، تا فراموش شود. این نوع از سطح زندگی بسیار بازدارنده و نگاهدارنده است و انسانهایی که با سرکوب شدگی درگیرند توجیه عظیمی برای ماندن دارند. «خواسته اساسی زندگی ما برآورده نشده است پس ما در جا میزنیم». انسان های درگیر سطح سرکوب شدگی دست به گریبان موضوع موفقیت هستند تا بتوانند زندگی سرکوب شده خویش را جبران نمایند. یادگیری فنون و علوم بیشتر، تحصیلات آکادمیک، پول، سطح اجتماعی بالا و در یک کلام «موفقیت» نهایی ترین آرزوی آنهاست که در ادامه زندگی به دنبال آن میدوند.
سطح دوم سطح موفقیت است.
ادامه دارد ...
در سکوتِ بغض و درد امشب
باز با یادِ تو تنهایم
با دلی تردید اما صاف
خوب میدانی که می آیم
تا ببوسم شانه هایت را
تا در آغوشت بیاسایم
ا.مهراس
تا کنون اندیشیده اید آیا سکوت زیباتر است یا آواز یک قناری؟ ترنم بهار دل انگیز تر است یا وهم پاییز؟ شیرینی یک شاه میوه آبدار یا تلخی عطر عود؟ انتخاب ها در می مانند که چگونه این تضاد ها هر دو میتوانند دلخواه باشند. چرا این تناقض ها اینقدر همزمان و توام جذابیت دارند؟ البته این حقیقت برای بُعدِ دیگر موضوع هم مصداق دارد. مثلا زشتی رقابت انسانها در زباله سازی بیشتر است یا حیله گری او در فریب یک کودک؟ آه البته از لحاظ فلسفی این بعد دیگر، مقوله دیگری از حقایق را مطرح میکند که نمی خواهم وارد آن گردم. پس وارد زشتی ها نمیشوم و باز سوالی دیگر را مطرح میکنم و صحبت را پی میگیرم. موفقیت بهتر است یا شکست؟ جواب این سوال را همه آموخته اند و شاید از کودکی همه انسانها نسبت به این سوال شرطی شده باشند. ولی خوب من به موفقیت رای نمیدهم چون موفقیت بدون شکست دارای هیچ عمق و شأنی نیست. شاید این سؤال ها سرآغاز دریافت راز انگیز ترین ابعاد این زندگی پهناور و زیبا باشد. «شعر و ریاضیات» یک بهانه است، یک بهانه یِ ساده برایِ آشتیِ دو گانگی ها، بهانه ای شیرین برایِ آشتیِ نا همسوئی ها و چالش ها، برای همزیستیِ مسالمت آمیزِ جهان هایِ متناقض و متضاد، برای مواجهه یِ مرگ و زندگی، برای ملاقات شیرین و تلخ، برای رویاروئی اشک و لبخند. هر گاه علم با تمام زیبائی عرض اندام میکند، برازنده تر آن است که لطافت شعر نیز آن را همراهی نماید. یاد آوری اینکه اگر شب تیره آسایش، سکوت، وقار، لطافت و خنکای خود را دارد هنوز گرمای آفتاب، شلوغی و آشفتگی روز را کم خواهد داشت. پاهای انسان با حرکتی خلاف جهت یکدیگر بدن را به پیش میبرند و این خیلی شوخ طبعانه و غیر منطقی به نظر می آید. در فیه ما فیه آمده است آن شحنه ای که قبلا دزد بود بر دیگر شحنه ها برتری داشت چون قضات دیگر از ابعاد تجربی آن قاضی که دزدی در گذشته پیشه داشت غافل بودند. اینها رازهای دیالکتیک هستند و موجب میگردند ابعاد ژرف این جهان زیبا با وقار تر از همیشه رخ نمایی کنند.
بسیاری از نوابغ که از خلاقیت نسبی در علوم ریاضی و مهندسی برخوردارند، دست زیبائی در احساس، شعر و ادبیات نیز داشته اند. پرداخت یک سویه به علم تنها جهانی رقابت گر میسازد که حاصل این رقابت از بین رفتن منابع زیبای این کره خاکی است که از طرف پروردگار در دست انسان به ودیعه نهاده شده است. و جالب اینکه موجودات بی شعور ممکن نیست در این امانت داری خیانت کنند ولی انسان چطور؟
همانطور که گفتم کتاب شعر و ریاضیات تنها یک بهانه است برای اینکه خشونت دانش با رایحه شعر آمیزه ای فراتر از هر دو ایجاد کند که آن معجون علاوه بر غنای هر دو دستاوردهای بی بدیلی را نیز از جانب انسان به زندگی هدیه نماید.
در این کتاب شعرهایی را از خود آورده ام که عموما به سالهای پیشین زندگیم مربوط است سالهایی که طبع شاعریم بیشتر میجوشید و لابد داغ روزهای سخت اندکی دوباره جوشیدن آن را به تعویق انداخته است. در پی شعر ها و در هر صفحه محتوایی از موضوعات ریاضی را آورده ام که بیشتر به مسائل بدنه ریاضیات پیوسته پرداخته است و موضوعات آن میتواند مورد توجه غالب دوستانی که در علوم فنی و مهندسی مشغول اند قرار گیرد.
بهتر است ادامه موضوعات را در متن کتاب بخوانید.
قصه آدم و بهشت و رانده شدن از اونجا رو شنیدین؟
این قصه چیه که اینقدر تو همه مذهب ها ازش حرف میزنن؟ وقتی به صحبت آدم به اصطلاح بزرگا در این رابطه گوش میدم چیزی دستگیرم نمیشه، ولی خودم ایده ای دارم که میخوام ازش حرف بزنم.
بچه وقتی به دنیا میاد غیر از جسمش چه چیزایی داره؟ فکر داره؟ علم داره؟ تجربه؟ اخلاق؟ هیچکدوم. کودک غیر از بدنش از دو رشته معنایی تشکیل شده: 1- عشق 2- هشیاری
خوب این دو تا واژه اولش خیلی غیر منتظره و بی ربط به نظر میان ولی حقیقت دارن. کودک عاشق مادرشه و این عشق و هیچکس بهش نداده و اون با خودش آورده یعنی جزئی ذاتی از اونه. این عشقی که اون داره سر چشمه تمام بلوغیه که در زندگی عاشقانش پدید میاد. هشیاری هم همینطور. اون کاملا هشیار به این دنیا پا میگذاره. دقت کنید هشیاری نه عقل و علم. نکته تازه به موضوع بحثمون مرتبط میشه که به محض شروع زندگی کودک، جامعه این دو گوهر گرانبها رو در کودک نابود میکنه. کودکی که به دلیل نداشتن هیچگونه ذهن قضاوتگر بین یک تیکه سنگ و یک جواهر هیچ فرقی نمیگذاشت و با هر دو تا بازی میکرد و حظ میکرد، دیگه شروع میکنه به قضاوت کردن و فرق گذاشتن بین سنگ و جواهر. یعنی میوه دانش رو خورده و از بهشت اخراج شده. میدونین اون بهشتی که آدم ابتدا توشه هیچ افتخاری نداره برای همینه که بهش میگن بهشت عدن چون به دست آورده نشده و از قبل وجود داشته. جالب تر اونکه به دست آوردن دوباره این بهشت با به دست آوردن دوباره اون دو گوهر ممکن میشه. ولی این دیگه راحت نیست و تنها از طریق مکاتب روحانی و به سختی امکان پذیره. جالبه بدونین از این دو بافته حقیقی کودک دو مکتب متعالی شکل میگیرن که یکیش که مبتنی بر عشقه صوفی گری نام داره و دیگری که مبتنی بر هشیاری به نام ذن شکل گرفته، در صوفی گری ابزار کار ذکره و در ذن ابزار دیگری به نام مراقبه به کار گرفته میشه.
آسمان ابر است و عاشق بازیِ من شهره یِ آفاق
باز باران بیکرانِ دشت را یکریز میبارد
گویی از دردِ جدایی شکوه دارد شب
از کجا بُگسیخته است این تب
آسمان ابر است و دل طاقت ندارد باز
عقده یِ لبخندِ او را قطره یِ باران ز مژگان میچکاند داغ
... باغ، چهره یِ تاریکِ تکرار است و هوشِ من هنوز
در پیِ بی چهره ای پر مهر و افسونگر
ا. مهراس
سالها پیش یادم میاد وقتی تو مقطع پیش دانشگاهی بودم یه کتابی گیرم اومد که دایره المعارف اسامی و کلمه های اِبری (Ebri) بود. خیلی از لغات آشنا رو توش میدیدم که معانی عجیب و غریبی داشتن. و من از معنی اونها حیرت میکردم که چطور میشه این کلمه ها اینهمه دور از ذهن معنی داشته باشن؟ یکی از اونها لغت مریم بود.
معنی این کلمه رو اینجوری نوشته بودن "1- دست نخورده، ۲- یاغیگری"
من یه جورایی خیلی تعجب کردم و این موضوع هیچ وقت از یادم نرفت و همیشه نسبت به چیزی که خوندم قضاوتم این بود که حتما اشتباهی رخ داده تا اینکه از اون روزها که صحبتشو کردم 10 سال گذشت. البته این گذر زمان مصادف با تحولات عظیمی بود که در شخصیت و وجود من رخ داده بود ...
من از دوران کودکی به مقوله عرفان به عنوان چیزی نگاه میکردم که گمشده ای در اون دارم و کشش بزرگی رو در خودم حس میکردم، یکی از موضوعات عرفان موضوع تولد دوباره آدمه که در خلال زندگیش رخ میده خوب این حرف به این سادگی که نوشتم نیست، مثلاً صحبت کنار گذاشتن تمامی شرطی شدگیها است که انسان توی زندگی عادی و روز مره خودش اونها رو کسب کرده و اکثرش رو جامعه و اطرافیان به آدم دادن یعنی انسان باید به اون معصومیت و دست نخوردگی دوران کودکیش برگرده و ذهنش رو از همه اون چیزا که دیگران بهش دادن خالی کنه (اصطلاحاً بی ذهن بشه) و بعد از اینکه خونه یِ شلوغ پلوغ قلبشو از همه آشغالها پاک کرد اون وقت خداوند به قلبش پا میگذاره، به این میگن بُعدِ اولِ معنای واژه مریم (دست نخورده)، ولی چجوری میشه این کار رو کرد؟
یعنی چطور میشه واقعا از شر این همه دانش نشخوار شده و شرطی شدگیها خلاص شد؟ یعنی دیگه اون آدم همیشگی که یه عمر بودی نباشی!!! آخه چطور میشه یک تکرار چند ده ساله رو متوقف کرد؟ همون تکراری که همه میدونن بیهودست و راه به جایی نمیبره.
خب، من که میگم فقط یه راه داره! اون هم بُعد دوم معنای مریمه "یاغیگری"
یعنی تنها یک انسان طاغی و یاغی میتونه از عهده این مسئولیت بر بیاد!!!
شکار کرد دو چشمت یکی سوار به دشت
که خویش آمده بود از پیِ شکار به دشت
چنان به تیرِ نخستین نگاه رامَش کرد
که اوفتاد زِ زین مردِ بی قرار به دشت
سرش به سنگِ زمین خورد و سخت درد گرفت
«تورا چه کار در این کارِ کار زار به دشت؟»
صدایی آمد و لرزاند پیکرِ او را
دوباره زنگ خموشی شد اُستوار به دشت
«که بود؟» گفت سوار؟ «این که بود؟» داد کشید
گرفته پایِ مرا اینچنین به کار به دشت
به هر طرف که نگه کرد هیچ چیز ندید
ندید هر چه نگه کرد هوشیار به دشت
نشست تا شبِ تاریک بر فراز نشست
که میشکست دل از فرطِ انتظار به دشت
به فکر رفت که یاد آورد ز دیده چه دید
که چشمِ دَهر ندید اینچنین نگار به دشت
به پای بود که ناگاه بر زمین افتاد
ولی چه دید یکی نغز یادگار به دشت
نشانِ مهر که در کویِ یار گم شده بود
نشسته روی سر بوته های خار به دشت
ا. مهراس
یوگا عظیم ترین علم تاریخ بشری است و تاکنون هیچ گنجینه علمی والا تر از آن به دست بشر نرسیده است ولی تنها انسانهای معدود و انگشت شماری از این هدیه انسانی استفاده نموده اند. این هدیه از طرف انسانی والاست و او کسی نیست جز پاتانجلی که اصیل ترین آموزه های یوگا را به نسل بشر عرضه کرد.
یوگا با استفاده از ابزارهای وجودی و تجربی شما را با حقیقت درون مواجه میکند. حقیقتی که هیچگاه شهامت رویارویی با آن را نداشته اید و همیشه آن را به بعد موکول کرده اید. انسانها بیشتر تمایل به سفر های بیرونی و علوم بیرونی داشته اند ولیکن عظیم ترین سفرها سفر به اعماق انسان است و عظیم ترین علم، علم درون است زیرا انسان رموز هستی و اصالت خویش را تنها با مطالعه لایه های وجودی درون خود و تطابق آن با یافته های بیرونی در می یابد. یوگا فرازی عظیم بر این سفر درونی است و آموختن آن شهامت بسیار میخواهد. زیرا شما انتظار آن را داشته باشید که با هر پدیده شگرفی که تا کنون تصورش را نمیکردید مواجه شوید و این شاید به تخریب تمامی باورهای گذشته تان بیانجامد. یوگا علمی است که به واسطه فراگیری و ورود به لایه های تجربی آن، تو آن حقیقت، اصالت و هسته اصلی خود را در می یابی و تمام آنچه را که به تو تعلق ندارند رها خواهی کرد. یوگا علمی است که حقیقت وجودی تو را در برابر دروغ های تصویری ات قرار میدهد تا آن چه هستی را به وضوح ببینی.
حقیقت منطقی نیست
حقیقت فقط هست و هر آنچه که هست حقیقت است
دروغ ها بیشتر منطقی به نظر میرسند.
حقیقت متناقض است، چون نمیتوانی آن را به چنگ آوری و تنها ابعادی محدود از حقیقت را مورد مشاهده قرار میدهی. مثل آنست که به چیزی نگاه کنی مثلاً یک دعوای زناشوئی را از کنار بررسی نمایی، خب چه چیزی دستگیرت میشود؟ تو تنها میتوانی از بعد خودت به موضوع نگاه کنی. فرض کن حتی آن زوج موضوع را با تو در میان بگذارند، حتی در اینجا آنها محدودیت زبانی و بیانی خود را دارند، ضعف ها و قوتهای خود را دارند و در این بیان تنها حقیقت است که برکنار میماند و ابزار نخواهد شد.
تو دیر سر کارَت میرسی و به مدیریت دروغ میگویی، به دروغ میگویی که کاری مهم و شخصی برایت پیش آمده است و او میپذیرد، تو نمیگویی که خواب مانده ای و او میپذیرد، دروغت را میپذیرت، تو شهامت گفتن راست را نداری و او شهامت شنیدن راست را ندارد و شما خیلی منطقی رفتار میکنید و حقیقت رخت بر میبندد و شما را از کناره مینگرد و به این دنیای دروغ می خندد.
وقتی همسرت در خانه نیست دوست دخترت را به خانه دعوت کرده ای و در پاسخ به سوال همسرت که "آیا تنها بوده ای؟" دروغ گفته ای!!! شهامت نداشته ای که بگویی در زندگی یک تهیای عظیم احساس میکنی، یک خلاء و میخواهی آن را پر کنی و نمیدانی چگونه این کار را انجام دهی و شاید دعوت آن خانم تنها بهانه ای برای فراموشکاری دنیای کسالت بارت بوده است. شهامت نداشته ای به همسرت یاد آوری کنی که با او دنیایی بدون شادی را میگذرانی تو شهامت گفتن راست را نداری و او شهامت شنیدن راست را ندارد (البته این مثال میتواند از لحاظ جنسیت کاملاً معکوس هم مطرح شود) و شما خیلی منطقی رفتار میکنید و حقیقت رخت بر میبندد و شما را از کناره مینگرد و به این دنیای دروغ می خندد.
انسانها شهامت ندارند که در حقیقت زندگی کنند، دروغ را بر میگزینند و وضعیت خنده داری به وجود می آورند خنده ای که شاد نیست و بیشتر یک احساس ترحم است.
حقیقت پر مخاطره است و تنها انسانهای معدودی لیاقت زندگی حقیقی را دارند.